بهشتی که جهنم شد

بهشتی که جهنم شد

نگاه من به زندگی ، با حضور در طبیعت عوض شد و با دعوت شدن به ویلایی در کنار دریا توسعه یافت
دوستم آنجا یک باغچه و یک جفت سگ داشت
به نظر میرسید حوصله نمیکرد به باغچه آب و کود بدهد یا تابش نور خورشید را محاسبه کند
مستخدمی داشت که رسیدگی به باغچه را انجام میداد ؛ آن هم از روی وظیفه و عادت ؛ خنثی و بی میل !
سگها نیز از طرف دوستم محبت دریافت نمیکردند ! زیرا مستخدم وظیفه آب و غذا دادن را داشت ؛ به گونه ای بخور و نمیر

زیبایی باغچه خیره کننده بود ؛ تعجب میکردم که چرا دوست ثروتمندم علاقه ای برای رسیدگی به قطعه ای از بهشت نشان نمیدهد و چطور میتواند به موجوداتی برونگرا و بانمک که قلاده ندارند ، تا این اندازه بی تفاوت باشد

پیشنهاد دادم که به جای مستخدم و نگهبان ویلا ، من از بهشت کوچک و سگهای تازه بالغ شده ، مراقبت کنم

با درخواستم موافقت شد

تقریباً روزی یک ساعت در ویلا بودم ؛ با گلها حرف میزدم ، درباره نور خورشید برایشان شعر میگفتم ، به آنها آب که می‌دادم ، از اهمیت باران ترانه میخواندم

با سگها بازی میکردم ؛ وقتی توپ پرتاب میکردم ، به دنبال توپ میدویدند ، خودم به دنبالشان میدویدم و با در آوردن صداهای عجیب و غریب گیجشان میکردم

7 ماه بعد باغچه ای که گلهایی اندک داشت ، پر شکوفه شد ؛ بوته میوه خشکیده دوباره جان گرفت و پروانه‌ها مشغول تزئین این قطعه هنری بودند

سگها از بی حالی و لاغری درآمدند و شاد و شنگول بالا و پایین می‌پریدند

دوستم با فرزندان دوقلو به ویلا آمد ؛ آنها 6 سال داشتند و مغموم و گرفته با سری پایین و نگاه اندوهگین به اطراف نگاه میکردند

به فکر فرو رفتم ؛ چطور یک مادر میتواند اینقدر خشک و بداخلاق باشد که به جز صحبت درباره تکالیف کودکان و گشنه بودن و نبودن آنها – درباره هیچ موضوعی که برای بچه ها شادی بیافریند ، حرف نزند؟
صدایی درونم میگفت کسی که باغچه ملکوتی و حیوانات دوست داشتنی را حتی به درستی تماشا نمیکند ، قدر دان کودکانش نیز نخواهد بود

خواستم با بچه‌ها درس کار کنم و جواب مثبت بود

آنها کنارم لبخند میزدند ؛ غذا میخوردند و تکالیفشان را حل میکردند ؛ ازم سوال می‌پرسیدند و با هم مشغول بازی می‌شدند
خوشبختانه دیگر حالت غم زده نداشتند

دوستم پس از یک سال و سه ماه گفت : از اینکه کودکانم خوشحالترند و باغچه ام قشنگتر شده و سگها سرحال‌تر شده اند ، خوشحالم ! من برای آنها زحمات زیادی کشیده ام !

خطاب به من گفت : رفیق یعنی کنار هم زیبایی بیافرینیم و تو در آفرینش زیبایی‌ها تا به امروز همراهی کرده ای !

کار خاص؟ درباره کدام همراهی حرف میزد؟ فقط صاحب و مالک فرزندان ، باغچه و سگها بود و تقریباً هیچ مراقبتی از داشته‌هایش نمیکرد

همیشه در جملاتش نگرانی نسبت به آینده فرزندان ، درباره انقراض موجودات زنده و همچنین نگرانی بی حد و حصرش نسبت به محیط زیست ابراز میکرد ! اما در عمل حاضر نبود با فرزندانش بازی کند ، به سگهایش شخصاً غذا بدهد یا باغچه ویلای زیبایش را آبیاری کند !

باغچه را آبیاری نکرد اما دغدغه محیط زیست داشت !

ما دیر می فهمیم که افسردگی بابت فقر نیست ، از بی محبتی است ؛ به چشم می دیدم بهشتی که جهنم شد …

حرفهایش با اعمالش همخوانی نداشت

او تنها صاحب و مالک فرزندان ، باغچه یا سگهایش بود
استانداردهایی را به آنها تحمیل میکرد تا شخصیت خودش حفظ شود

او ابداً عاشق نبودب

مثل زیبایی ظاهری باغچه با نورافشانی‌های مصنوعی ؛ در حالی که گلها داشتند از تشنگی هلاک میشدند …

زینتی کردن سگها در آرایشگاه مخصوص حیوانات خانگی در حالی که غذای کافی نداشتند …

اهمیت به تحصیل کودکانی که در آرزوی اندکی بازی و شادی هستند …

بنابراین کسی که مالک شماست شاید در نگاه دیگران عاشق به نظر برسد ؛

اما تنها خودتان می‌دانید مثل گلهای باغچه چقدر تشنه ، مثل سگها چقدر گرسنه و مانند کودکان دبستانی تا چه اندازه نیازمند بازی و شادی هستید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

11 + 2 =