حمایت زیاد مثل بی حمایتی است !

حمایت زیاد مثل بی حمایتی است !

حمایت زیاد مثل بی حمایتی است ! اما چرا؟ در ادامه به بررسی دلایل می‌پردازیم ؛

حمایت زیاد می‌تواند مانند بی‌حمایتی عمل کند زیرا هر دو حالت می‌توانند احساس ضعف، عدم استقلال و کاهش اعتماد به نفس را در فرد ایجاد کنند. این مسئله از نظر روانشناسی به مفهوم خودمختاری و توانمندسازی مرتبط است. در زیر دلایل اصلی این موضوع را توضیح می‌دهم:


۱. کاهش حس مسئولیت‌پذیری

وقتی کسی بیش از حد مورد حمایت قرار می‌گیرد، ممکن است احساس کند که نیازی به تلاش یا یادگیری ندارد. این امر منجر به وابستگی می‌شود و فرد در مواجهه با چالش‌های واقعی زندگی توانایی لازم را نخواهد داشت. این وضعیت شبیه به بی‌حمایتی است که در آن فرد بدون کمک تنها می‌ماند و نمی‌تواند از خود دفاع کند.


۲. کاهش اعتماد به نفس

حمایت بیش از حد می‌تواند پیام ناآگاهانه‌ای ارسال کند که “تو نمی‌توانی از پس این کار بربیایی.” این پیام ذهنی مانند همان تأثیر بی‌حمایتی است که فرد احساس می‌کند توانایی لازم برای موفقیت ندارد.


۳. مختل شدن رشد شخصی

افراد نیاز دارند تا از طریق آزمون و خطا رشد کنند. وقتی کسی بیش از حد حمایت می‌شود، فرصت یادگیری از اشتباهات خود را از دست می‌دهد. در نتیجه، همانند کسی که مورد بی‌توجهی قرار گرفته، رشد شخصی‌اش محدود می‌شود.


۴. احساس کنترل شدن

حمایت زیاد ممکن است حس “کنترل شدن” ایجاد کند. این حالت می‌تواند موجب ناامیدی، عصبانیت و یا انزوا شود؛ احساسی که در افراد بی‌حمایت نیز به دلیل رهاشدگی وجود دارد.


مثال ساده:

فردی را تصور کنید که می‌خواهد دوچرخه‌ سواری یاد بگیرد. اگر کسی همیشه دوچرخه را برای او نگه دارد، او هرگز تعادل را یاد نخواهد گرفت. مشابه این وضعیت، اگر او را کاملاً رها کنند، ممکن است به زمین بیفتد و آسیب ببیند. در هر دو حالت، او نمی‌تواند دوچرخه‌ سواری را به درستی یاد بگیرد.


نتیجه‌گیری:

حمایت مؤثر، تعادلی بین کمک کردن و اجازه دادن به رشد فردی است. به جای حمایت زیاد یا بی‌حمایتی، بهتر است افراد در محیطی قرار بگیرند که از یک سو حمایت لازم را دریافت کنند و از سوی دیگر فرصت تجربه و اشتباه کردن را داشته باشند.

اگر به فرزند یا خواهر و برادر کوچکتر خود دوچرخه سواری یاد می‌دهید، اجازه بدهید زمین بخورد و آسیب ببیند؛ آسیب دیدن بخشی از زندگی کردن است و اگر کسی آسیب‌های 5 سالگی اش را در 10 سالگی ببیند، علاوه بر اینکه حس می‌کند در مقایسه با همسالانش بی دست و پا است، به دلیل عدم قضاوت دیگران به سمت انزوا می‌رود. افرادی که بیش از حد حمایت شده اند، از دست والدینشان عصبی هستند، چون می‌خواهند روی پای خود بایستند و پدر و مادر از سر دلسوزی پروسه استقلال را به خطر می اندازند.

دختران و پسرانی که بیش از حد حمایت می‌شوند، مادران و پدران خوبی نیستند؛ آنها همیشه برای زندگی به پدر و مادر نیاز داشتند و حالا فرزندانشان به پدربزرگ و مادربزرگ ! این والدین مهارتهای لازم زندگی را ندارند ! آشپزی کردن، نظافت خانه، انطباق پذیری با محیط کار باری روی دوششان است.

شاید باور نکنید، اما اگر خودروی لوکس، مسکن در طبیعت بکر و هر چیز در ایده آل ترین وضعیت، آنها را راضی نخواهد کرد؛ چون آنها از نداشتن استقلال و بی دست و پا بودن خودشان ناراحت هستند، از عزت نفس لگدمال شده بیزارند و شما با حمایت بیشتر آنها را عصبانی می‌کنید !

بهتر است مهارتهای زندگی را آموزش بدهید و سرکوفت نزنید؛ زیرا آنها هیچ وقت فرصت آزمون و خطا برای یادگیری نداشته اند.

در همه جای جهان کم نیستند افرادی که از 18 سالگی کار کرده اند، خانه شخصی اجاره کرده اند، در حوالی 20 سالگی ازدواج کرده اند ؛ نه به سنت‌ها بچسبید و نه به عادت‌های غلط تا مجبور نشوید در سن 30 سالگی فرزندان – چه دختر و چه پسر – هزینه های زندگیشان را به دوش بکشید، از اینکه نمی‌توانند فرزندانشان را حمایت کنند “شاکی” باشید و هزار عامل دیگر که خودتان باعثش هستید و به بهانه دلسوزی، فرزندانتان را بیچاره نکنید !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفت + دوازده =